ساندیس خور

هیئتی که در آن دغدغه مبارزه با اسرائیل نباشد؛ ابن زیاد هم سینه می زند!
ساندیس خور

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد...
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت...
ولی بسیار مشتاقم...
که از خاک گلویم سوتکی سازد...
گلوم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش...
تا که پی در پی دم گرم خویش را بر آن بفشارد....
و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد...
تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انتشار مطالب و نوشته های مـا با ذکر منبع و ارجاع لینک مجاز است.
mail: amin.davari@chmail.ir

پربازدیدترین ها
shobahat
مدیر تارنما

ساندیس خور

هیئتی که در آن دغدغه مبارزه با اسرائیل نباشد؛ ابن زیاد هم سینه می زند!





اواخر دی ماه1363 بالاخره با فشارهای زیاد، شورای عالی قضایی تصمیم به برکناری شهید لاجوردی گرفت. پس از اطلاع شهید لاجوردی از این تصمیم، ایشان در سخنانی در تاریخ 63/10/29 در جمع همکارانش در دادستانی تهران به بیان دلایل این برکناری پرداختند.
قبل از مطالعه توصیه می شود این مطلب را [علت کینه مجاهدین انقلاب از لاجوردی پس از سی سال] بخوانید

بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت برادران عرض کنم لابد در جریانات تغییر و تحولات قرار گرفتیم ولی بگویم متأسفانه یا خوشبختانه آنجور که واقعیت نه شاید برادران در جریانش نیستند. به همین دلیل هم خب اخبار متضاد متناقض گاهاً نظیر شایعه پراکنی ضمیمه‏اش می‏شد؛ من روز پنج شنبه تصمیم داشتم که ماوقع را برای برادران بگویم تا روز پنج شنبه که مسائلی پیش آمده بود که حالا میگویم چون یک کاری برای خودم انتخاب کردم دنبال تهیه وسائل آن کار بودم. نشد روز پنجشنبه در آن جلسه برسم این بود که زنگ زدم صبح به روابط عمومی و گفتم به برادران بگویید فعلاً منتفی است تا بعد. این جلسه الان به این منظور تشکیل شده که من یک مقدار برادران را در واقعیت آنچه که گذشته بگویم و برادران اگر یک وقت چیزی به گوششان میرسد بدانند خلاف واقع مثلاً چه مقدار شد و چه مقدارش مطابق واقعیت.

خب لابد برادران، شاید حدود یک سال، یک سال و نیم پیش در جریان هستند که من خودم با شورا مطرح کرده بودم یا به بعضی از برادران دیگر می‏گفتم که من می دانم که برنامه حذف گام به گام و تدریجی برای ماها وجود دارد. این را خودم می‏فهمم احساس میکنم ولی یک نکته کنارش هست، چون من خودم خیلی اعتقاد یعنی علاقه به این ندارم که من به عنوان دادستان باقی بمانم خیلی چیزهایش را مطابق میلم هم میپذیرم؛ مثلاً خب در مسئله گرفتن دادستانی امور صنفی می‏دانید معمولاً دادستانی‏های انقلاب همه باید زیر نظر من باشد؛ در تهران دیگر. یعنی زیر نظر دادستان وقت باشد اما دادستان صنفی باید زیر نظر دادستان انقلاب باشد. قبلش هم اینجوری بود سرپرست آنجا را من میگذاشتم. بعد به من گفتند که آقا فلانی را تو سرپرستی بگذار یعنی یک نفر معرفی کردند من تو حکمش گفتم، حالا حکمم را بیاورند بعداً شاید بعداً بیاورم بیرون، تو حکمش اینجوری نوشتم که مثلاً با معرفی آقایان این چنین منصوب است که از نظر قانونی مسئلهاش مثلاً درست باشد. اما خب عملاً زیر نظر من نباشد که من خودم واقعاً پذیرا بودم.


مواد مخدر خب عملاً باید زیر نظر دادستانی انقلاب تهران باشد، یعنی قانوناً باید اینجوری باشد. دادسرای شهید قدوسی باید اینجوری بشود، هر کجا هست، هر چی دادسرای انقلاب در تهران میخواهد باشد، عملاً یعنی قانونا باید زیر نظردادستان انقلاب تهران باشد. خب اینها را به هر صورت به هر شکلی بود یک جوری درستش کردن و از دادستانی مرکز جدایش کردند تا مسئله آن اطلاعیه حزب توده پیش آمد. یک اطلاعیه ما دادیم که این یکی از پاسخ‏های کوچکی است که به شورا مثلاً داشت که من الان متن اعلامیه را یادم نیست، اینجا هست، متن اعلامیه را داریم؟ بله؟ متن اعلامیه هست که یک چیزی بود مشابه این مثلا که ما یک پاسخ کوچولو به آن تیرها و خمپاره‏هایی که از شوروی بسوی مردم ایران توسط عراق شلیک می‏شود، پاسخ اش را مردم ایران دادند و چند نفر اعدام شدند و چون این را نپسندیدند جلوی اعلامیه را گرفتند. گرچه روی تلکس رفت و خبرنگارهای خارجی این را مخابره‏اش کردند اما در داخل ایران منعکس نشد و جلویش گرفته شد. فردا صبحش هم جلسه تشکیل دادند و گفتند که از حالا به بعد هر گاه دادستانها دادگاههای انقلاب، دادگستری، یعنی هدفمان همین یکی بود، دیگر بخواهند اطلاعیه بدهند باید زیر نظر شورا [عالی قضایی] باشد که بعد از آن اطلاعیه، ما دیگر هر وقت هم [اطلاعیه] می‏دادیم معمولا خوانده نمی‏شد و آنها می‏گفتند که باید شورا اجازه بدهد.

باز هم با چنین حرفه‏ایی گام به گام اذیت پیش می‏آمد، تا مسئله مجتمع. خیلی از برادران میدانند ما باید با یک نیروی 30-40 نفره یک کار به آن عظمت را در آنجا ترتیب دادیم که آن برادرهایی که آمدند قبلش و دیدند و بعدش هم دیدند که اسنادش موجود است. یعنی عکسبرداری کردیم آنجا، ما اسلاید تهیه کردیم؛ اینها مشخصه که آنجا چه بود و چه شد. ما با یک پرسنل خیلی کم مثل خود شما که اینجا بسیار اندک بودید و بحمدالله بزرگترین کارها را کردند آنجا.

مجتمع را دیدید چند ماشین است، یعنی هم ماشین میساختیم هم ابزار تحویل دادیم به همان هایی که صدها اره نوسانی، صد تا دریل دست گرفته بودیم که 30 روز دیگر کارشان مانده بود، تحویل دادیم و همچنان ماند و جزء ضایعات باید برود مثلاً در کالاهای متروکه یا باید برود در قراضه‏ها حالا دیگر همه هر چی ساخته بودیم آنجا نیمه کاره ماند. دیگر به کلی از بین رفته است و من یقین دارم که بعد هم نمی‏توانند درستش کنند. خُب آنجا را ما دادیم. گفتند، تقدیم کردیم. قزل حصار را گفتند، گفتیم چشم. رجائی شهر را هم گفتند، گفتیم چشم. همه را دادیم بعد به همین جا بسنده نشد ما را روز یکشنبه گذشته، 7 روز پیش خواستند و من رفتم خدمت برادران شورای عالی قضایی جناب آقای اردبیلی ضمن ابزار تشکر و قدردانی از همه دادستانهای انقلاب و دادگاههای انقلاب که خدمات زیادی کردند به انقلاب گفتند که به هر صورت با مسئله ضد انقلاب برخورد کردند و توانستند که امنیت را به ایران باز گردانند و در رأسشان هم فرمودند مسئله دادستانی مرکز است.

ما تشکر می‏کنیم و اما شرایط حالا مثل شرایط گذشته نیست. آن موقع ایجاب می‏کرد که آن طور رفتار بشود، حالا ایجاب می‏کند جور دیگری، مثلاً یک خرده نرم برخورد بشود. تهران هم نمیتواند جدای از جاهای دیگر باشد به این منظور ما تصمیم گرفتیم تو را بر داریم و فرد دیگری را جای شما بگذاریم. خب از قبل هم من خودم هم می‏دانستم تلفنی هم صحبت کرده بودیم با برادرمان آقای رازینی و من گفتم اتفاقا چند نفر دیگر هم کاندیدا بودند، من به شورا گفتم و به خود آقای رازینی هم عرض کردم بهترین کسی که ممکن است واقعاً انقلاب را حفظ کند میان این هایی که کاندیدا هستند از دید من برادرمان جناب آقای رازینی هستند؛ چون کار کردند هم فرد بسیار متقی و خوبی هستند و دیگر همه برادران، شاید اکثر برادران می‏شناسند چون اینجا هم بودند و با روحیاتشان شماها آشنایی دارید که من خودم بسیار این مسئله را پسندیدم، چون باب میل من هم بود یعنی می‏دانید یک خرده هم راحت طلبند. منم خودم واقعا دوست میداشتم که هر چه زودتر این بار سنگین که واقعا سنگین است [از دوشم برداشته شود]. من یک دفعه خدمت حکام شرع عرض کردم که ببینید کار دادسرا واقعا وحشتناک است، اگر آدم یک خرده باریک بشود می‏بیند که چقدر دشوار است، آن چهار دسته‏ای که مولا (ع) برای قضاوت معین می‏کند آن چهارمی که سالم سالم است تازه لب پرتگاه است، حالا ماها که دیگر عذرمان خواسته است.

ما متهم را با یک گزارش با یک تحقیق جزئی میرویم می آوریم. زن، بچه، ناموس، مال، حیثیت و آبرو همه چیز این بابا در مخاطره است؛ بعد ما 5 ماه 6 ماه تحقیق می‏کنیم یک خرده شسته رفته که می‏شود، تحویل دادگاه می‏دهیم. به عقیده من کار دادسرا از نظر مسئولیت شرعی واقعاً سنگین‏تر از دادگاه است. چون تقریبا برای دادگاه شسته رفته شده‏اش میرود لذا شما می‏بینید خیلی‏ها را می‏آورید شما قرار آزادی‏اش را می‏نویسید؛ پیداست که خیلی مسئله ندارد. خُب اینها آن دنیا پاسخگویی دارد، کار سبکی نیست که واقعا پنج قدم بخواهد پاسخ اینها را آن دنیا بدهد پدرش در می‏آید! ببین شما یک ربع به شما بگویند آقا به عنوان مطلع تشریف بیاورید دادسرای انتظامی قضات، از دو ماه پیش اخم‏هایتان می‏رود در همدیگر! بله! این دیگر حالا چی است که باید برویم آنجا، سین جین و پاسخ. یعنی به عنوان مطلع هم بخواهد! حالا شما حساب بکنید روز قیامت آدم آنجا بایستد، چند هزار انسان و چند هزار خانواده شروع کنند علیه آدم آنجا سؤال جواب کردن!

 به هر صورت چون مطابق میلم هم بود که الان هم واقعاً اینجوری است مطابق میلم هم هست، پذیرفتیم که این چنین باشد. بعد در خلالش هم فرمودند که خُب حالا این مسئله تعویض است ولی مسئله این است که تو هم باید یک شغلی بپذیری. دو تا شغل برایت ما در نظر گرفتیم یکی از این مشاغل ارتقاء که باید هم ارتقاء باشد به دلیل خدماتی که شده و یکی دیگرش نه ارتقاء در آن نیست اما خُب یک شغل است که این هم خوب است که انجام بشود. آن شغلی که در ان ارتقاء است، تو معاونت بر حسن اجرای قانون یا احکام نمی دانم الان تعبیر از من است این را در دادستانی کل بپذیری. شغل دوم هم این تعاون زندانیها سرپرست ندارد، سرپرستی اینجا را، تعاون زندانیها را سرپرستی‏اش را به عهده بگیر. یک کدام از این دو تا را انتخاب کن. حرف برادر عزیزمان جناب آقای اردبیلی که تمام شد، منم عرض کردم که خُب آن قسمت اولش صد در صد مورد رضایت من است و خودم به آقای رازینی گفتم بهترین آدم شمایی و خوب هم هست، حالا یک خرده فعالیتشان جور دیگر هم مطرح بود؛ اما قسمت دوم اش را من عرض کنم خدمتتان که اگر قرار باشد من بشوم معاون دادستان کل برای نظارت بر حسن اجرای احکام یعنی با توجه به همین خود و با همین رویه یعنی همین جوری خُب این طبیعی یک نقض غرض برای شما است. من اگر باشم از همان ابتدا چون من یک سری چیزها را قبول ندارم دیگر مگر نه از همان ابتدا با همه حکام شرع من درگیر میشوم و هم با دادستانی. بنابر این، این معنا ندارد، اصلا نقض غرض است برای شما.

مسئله دومی هم که پیشنهاد می‏کنید خُب ما یک کارگاه کوچک اینجا تو اوین درست کردیم. 60 میلیون تومان سود داد که این کارگاه کوچک ما یک هزارم کارگاه تعاونی زندانی ها نیست برای این که یکی صد برابر اینجا در قزل حصار هست؛ واحد دو اش در همه زندانها هست. در این زندان قصر مثلاً این حالا صد برابر که میگویم معناش نیست واقعاً صد برابر است، برای اغراق میگویم صد برابر این در زندان قصر است. اینها من نمیدانم سود میدهد یا ضرر. من اگر بروم خب چون می دانم این طبیعی است که از همان روز اول کسانی که تخلف بکنند یا بخواهند در آن سودجویی بکنند همه اینها را باید تصفیه بکنم، بریزمشون دور! گفتند خُب بکن گفتم عجب واقعاً میگویید بکن! الان درگیری واسه همین چیز هاست که چرا قوه قضاییه برخورد محکم و قاطع نمی‏کند.

این از نظر این که حالا اگر بخواهم بپذیرم در عمل موفق نیستیم برای اینکه خُب نقض غرض است من با این روحیه اگر بروم که خُب طبیعی است جلوی این چیزها را میگیرم. همین طور که در دادستانی جلوی خیلی چیزها را گرفتم آنجا هم میگیرم؛ بعد با آن مشی خاصی که تا الان وجود داشته عملاً نمی‏گذارند اما نکته قابل اهمیت تر این که من مهره نظام جمهوری اسلامی می‏توانم باشم اما مهره بی اراده کسی نمیشوم، اینجوری نیست هر کسی به من بگوید این کار را انجام بده بگویم چشم، آن کار بگویم چشم! اینجوری بگویم چشم! نه، من اینجوری نیستم. من خودم برای خودم می‏توانم تصمیم بگیرم و یک سری کارها را انجام بدهم. گفتند که خُب استخاره کن! گفتم من مشورت‏هایم را کردم و تصمیم هم گرفتم. گفتند نه! با خدا نمیخواهی مشورت کنی؟ من عرض کردم که مشورت با خدا این است که از خدا طلب خیر کردن و استخاره کردن و از خدا نظر خواستن، برای موقعی که انسان در مشورت با اونهایی که اهل فن‏اند به جایی نرسد، آنجا میشود استخاره کرد. مضافاً که من خودم برایم چیزی مبهم نیست. من اگر برام مبهم بود، مردّد بودم بکنم یا نکنم، الان می‏رفتم استخاره میکردم. برای من مثل روز روشن است و وظیفه‏ام را هم کاملا تشخیص دادم. بنابر این دیگر من ابهامی برایم وجود نداره تا بروم استخاره بکنم، بنابراین استخاره اصلاً موضوعیت ندارد.

بعد بعضی از برادران دیگر خب اعتراض داشتند و وقتی گفتم، چرا اینها را میگویم مثلاً "نوشین نفیسی" را مطرح کردم. گفتم اگر قراره آزاد کنید امثال نوشین نفیسی ها را؛ نوشین نفیسی جزء یکی از سه نفر مرکزیت جناح انقلابی راه کارگر بود، پیکار، خُب این را ببینید شما، طرف را از اعدام بیاورند آزاد بکنند! گفتم اگر اینجوری بشود، من گفتم به آنها، من وقتی آزادی [نوشین نفیسی] را دیدم، از خدا مرگم را خواستم و در پروندهام هم نوشتم، نوشتم خدایا تو شاهدی وقتی که این تبعیض را من در جمهوری اسلامی دیدم از تو مرگم را خواستم و واقعا اینجوری است. همان لحظه احساس می‏کردم این زمین دهان باز میکرد من می‏رفتم توش و من این تبعیض را در جمهوری اسلامی نمیدیدم. چون آدم از خیلی نظام ها این توقع را دارد ولی از نظام جمهوری اسلامی این توقع را ندارد. گفتم مگر قرار است نوشین نفیسی را آزاد کنید باباش خوشش بیاید؟! خُب چرا فرد زیرش [تحت مسئولیت] را اعدام کردی؟ پنج ردیف زیرش چرا اعدام بشود؟! مرکزیت آزاد بشود پنج نفر زیرش اعدام؟! این ظلم است و به آنان گفتم اگر قرار است یک وقت خدای نکرده این نظام جمهوری اسلامی لطمه بخورد از ناحیه این ظلمهاست و این تبعیض‏هاست. اینها ظلم است ولی ظلم قابل تحمل نیست برای امثال من. من مثلاً علیرضا تشیُد را باز مطرح کردم. گفتم علیرضا تشید در زندان 150 تا را کمونیست کرده. برج چهار پرونده‏اش رفته، حکم اعدامش تأیید شده، شما تا حالا نمی‏گذارید اعدام بشود دنبال کار او هستید. این را هم از مرگ نجات‏اش بدهید و اینها قابل تحمل نیست برای ما. من به آنها گفتم، گفتم در این رابطه بچه‏های شعبه 6 یکجا همه استعفا دادند که گفتم نمی‏پذیرم، از شما قبول نکردم. از من نمی‏توانید این را بپذیرید که این جوری تبعیض بشود در جمهوری اسلامی. این بچه‏ها همان‏هایی هستند که از خود شما این مسائل مذهبی را یاد گرفتند، خلافش هست بگویید. خلاف یک سری اینها را گفتم. بعد آقایان دو مرتبه، یکی از آقایان گفت ما به همین دلیل با لاجوردی تا حالا من بحث نکردم چون می دانم از موضعش دست بر نمی‏دارد. گفتم بله من این مواضع را دارم و محال است از این مواضع دست بردارم. ناحق است بگویید ناحق است و آقای اردبیلی فرمودند هنوز مسئله به این روشنی نیست، به او می‏گویم استخاره بکن میگوید نه قبول نمی‏کنم. گفتم این روشن است برای من. دیگر یک چیزی برای من بدیهی است مجال استخاره وجود ندارد و با این عرض کردم که خُب پس برادرمان آقای رازینی را زودتر معرفی کنید، بیایند من تحویلشان بدهم که گفتند باشد معرفی می‏کنیم. بعد در خلال این یعنی قبل از اینکه من بروم حکام شرع را خواسته بودند برای حکام شرع هم یک سری از این قبیل مسائل را گفته بودند و بعد مجدداً بعد از این جلسه هم مجدداً برادران حکام شرع را خواسته بودند که یک مقدار بگویند مسائل را برایشان. باز به خدمت برادران حکام شرع من رسیدم یک سری مسائل را آنجا آن آقایان مطرح کرده بودند و خُب نظراتی هم برادران حکام شرعمان داشتند که اگر صلاح دانستند خودشان خواهند گفت برای شما. به هر صورت مسئله تا به اینجا رسید و بعدش هم دیگر خود آقای رازینی و ندیدم آقای رازینی برایشان از حالا مسئله شده بود؛ می‏فرمودند که خُب امام به من فرمودند، من میخواستم از مشهد بیام، به من گفتند آقا از مشهد نیا آنجا مهم است بمان. لاجوردی هم که رفته پیش امام، امام گفتند دادستان باش حرف شورا را بپذیر و حالا لاجوردی برود و منم از مشهد بیایم این دوتا تضاد دارد با فرموده امام و تکلیف شرعی‏مان باید روشن بکنند؛ البته می‏گویم این چیزی نیست که من از آقای رازینی شنیده باشم. همینجوری اخباری شنیدم بعد حالا خودشان باشند سئوال بکنیم بهتر می‏شود و گویا وقتی رفتند آنجا با حاج احمد آقا در میان گذاشتند و بعد حالا چی گفتند دیگر باید خودشان باشند چون نمی‏دانم موقعیت قضیه چه جوری بوده، آن را بعد خودشون مطرح بکنند.

به هر صورت مسئله حداقلش این بوده که خیلی در جریان نبودند و قرار شده که برادرمان جناب آقای رازینی تشریف بیاورند و ما دادستانی را تحویلشان بدهیم. حالا اینها را من گفتم برای جلوگیری از شایعات که زیاد خلاف واقع به گوشتان نرسد اما من خواهشم از کلیه برادرانمان این است که شما میدانید اگر ماها در برابر ضد انقلاب کوتاه بیاییم ضد انقلاب کوتاه نمی‏آید! همین اطلاعی‏های که امروز شعبه 6 آورده بودند، نوشته را دیدید که ما بالاخره تحمیل کردیم بر اینها، دیدید که وادار کردیم و این تعویض‏ها به وجود بیاید و از این سری مزخرفات و این خلاصه توان زیاد ماست که توانستیم بر جمهوری اسلامی این جوری خودمان را تحمیل بکنیم و کردیم که البته کور خواندند اینها! پیش خودشان فکر میکنند که این وری است و امیدواریم که با آن تلاش پیگیر شما و من این را به برادرم عرض کردم که به جان همه شما سوگند که خودتان، بعضیهای‏تان میدانید چقدر من به شما علاقه دارم؛ به جان همه شما سوگند می‏خورم که بهترین وظیفه برای شما یعنی مهمترین و اهم واجبات برای شما این است که همچنان مستحکم، استوار، با هر چه در توان دارید، واقعاً این خطتان و راهتان را ادامه بدهید و با ضد انقلاب برخورد کنید. مأیوس هم نشوید چون ما از خدا همین را میخواهیم که برادرهایی که در برابر اینها تا حالا قاطعانه ایستادند، آنها یک خرده مأیوس بشوند و کوچکترین یأسی به خودتان راه ندهید و همچنان کارتان را قاطعانه دنبال بکنید و بگذارید که مشت محکمی به دهن این ابله‏ها و این خبیثها و این ضد انقلاب کوبیده بشود و احساس نکنند پیش خودشان که توانستند یک غلطی را انجام بدهند. با تشکر از همه شما که به حرفهایم گوش کردید امیدوارم که خدا به شما توفیق بیش از پیش بدهد و در راهی که میروید قاطعانه‏تر و پرتلاش‏تر انشاءالله حرکت بکنید. من این را فقط برای نقل این داستان بود که خدمتتان عرض کردم. انشاءالله در جلسه تودیع آن وقت یک مقداری بیشتر صحبت خواهیم کرد. با تشکر از همه برادران.

من یک نکته را اضافه بکنم چون جلسه جمع‏تره بعضی از برادران حکام شرعمان به آقایان گفتند که خُب اشکال حرف را بگوید قضایا چیست، اگر در مسئله عفو که شما عفو می‏کنید و لاجوردی هم آزاد میکند، نگه نمیدارد؛ البته با همان شرایط که می‏بینید من مرتب کنارش می‏نویسم با نظرخواهی این دادستانی نبوده که مسئولیت‏ها مستقیم و غیرمستقیم همه‏اش به عهده خود آقایان باشد. می‏دانید که امروز ساعت 10 صبح بود شاگرد یک خشکبار فروش حزب‏اللهی بدبخت را ترور کردند. ای کاش این مسؤول جمهوری اسلامی، که آنها هم خونشان، بیچاره‏ها، ارزشمند است؛ آنها هستند که اصلا انقلاب را نگه می‏دارند. من این را به شما بگویم، به پیغمبر(ص)، وقتی یک حزب‏اللهی را می‏زنند من جگرم آنقدر آتش می‏گیرد که دل مرگم، حالا درونم اینجوری است، یعنی اگر یک نفر از حزب الهی‏ها را بزنند، مثلاً اگر فرض کنیم خود من را، من را ترور بکنند، زنده بمانم. به عنوان یک مسئول که بیشتر را مثال نزنم به خدا آن قدر که برای این حزب‏الهی دارم میسوزم برای این مسئول دلم نمی‏سوزد. چون اینها واقعا مظلومند، واقعاً مظلومند. خب من حالا میروم،[...] خیلی هم به خدا وقتی اینها دنبال من می‏آیند، به پیغمبر(ص) خجالت می‏کشم. هنوز برای من بعد از سه چهار سال به پیغمبر(ص) عادی نشده و همین که اینا دنبال من می‏آیند و خیال می‏کنی این نیشِ نمی‏دانم چی را تو قلبم فرو میکنند. آخر این کار شد که دو تا مثلاً چهار پنج تا آدم را ما معطل خودمان بکنیم از همه کار بیندازیم‏شان. خب دیگر اگر من را ترور بکند من مسئول نیستم.

خب ما هم یک مسئولیت برای جمهوری اسلامی داریم؛ می‏جنگیم، ما را بزنند اشکالی ندارد. اما آن بدبخت حزب‏اللهی بی پناه که آدم دیگر جرأت نمی‏کند برای نماز بیرون بیاید. الان آقای پیشوا صبح نقل می‏کرد می‏گفت یک برادر روحانی کنار خیابان ایستاده بود، یک موتور آمده زده زیر عمامه‏اش انداخته توی جوی آب و لجنی کرده. مردم آنجا ایستاده و بِر و بِر نگاه کردند. اینم قسم خورده که دیگر [لباس روحانیت] نمی‏پوشم. خب ببینید اینها بی پناهند. زمان شاه جرأت نمی‏کردند چنین غلطی را بکنند و چون زمان شاه شنیده بودید. خدا توفیق بدهد برادرهایی که هنوز هستند از جریان محمد کچوئی آنهاییشان که سالمندند؛ خب محمد کچوئی یک دانه از این روحانیون درباری را این جرأت کرده بود رفته بود زده بود مثلا ماشین‏اش را یک خرده چنین و چنان کرده و خودش را زده بود. فقط همین یک جریان در زمان شاه پیش می اید که آن هم چی کسی میزند یک آخوند درباری را و مردم زمان شاه جرأت نمی‏کردند به روحانیون این جوری توهین بکنند. یا پسر من پریروز می‏گفت ایستاده بودم کنار خیابون یارو میگفت میدان ژاله. خانه ما را که می‏دانید خب همان میدان شهداست. پسر من میگه بهش گفتم ژاله یا شهدا؟ میگفت فحش خواهر و مادر و ناموس و هر چی از دهانش درآمد بلند بلند جلو مردم گفت که بروید نمی‏دانم فلان فلان شده‏ها ببینید این جوری شده! آن حزب‏الله این جوری مظلومه بقول یک برادری بهم میگفت وقتی میروم کلاهم را میکشم تا روی ابروهایم که من را نشناسند. این حزب‏الله دیگر از دلش رفته. خب اینها ترور می‏شوند، بی پناه بی پناه! آن ضد انقلاب هم این جوری حمایت می شود به دانشگاه برود، سر کارش هم برگردد.

اختلافات ما لابد خب میدانید اختلاف ما هم اش همین است. ما میگوییم آقا! گروهک‏ها دانشگاه نباید بروند! این حزب الله که نمرده حزب الله برود دانشگاه. گروهکها در دوائر دولتی ما نباید بروند، حزب الله برود. آقایان میگویند چرا اینجوری فکر میکنی و بعد هم وقتی بهشان گفته بودم که خب شما هم هر چی میگویید که داره عمل می شود، چیزی کاستی وجود ندارد، این جور نیست که مخالفت عملی بشود؛ گفتند نه با فکر آدم مخالف هم نمی‏تواند باشد. گفتم تو عمل چی؟ شما میگویید آزاد کن آزاد میکنیم. میگویید زندان برود میرود، در عمل که طوری نشده که گفتند نه چون فکرش مخالف فکر ماست این نمیتواند بماند. دیگر منم گفتم به خدا اگر این برادری که این حرف را میزند اگر همه جا اینجوری عمل بکنند، بگویند که آره چون فکرش مخالف فکر ماست در دوایر دولتی نباشد به خدا دستش را میبوسم پاهایش را میبوسم. هر چی به من بگویند میکنم. من میگویم چون مخالف اینهاست آخر آن پشتش منافق است. شما ببینید خیلی خب کمونیستها نروند در دوائر دولتی، دانشگاه هم نروند چون نه فکرش با شما موافق است نه عملش با شما موافق است. حالا من که عملم حداقل موافق بوده، منافق ها دانشگاه نروند، در دوائر دولتی هم نروند به من میگوید چون فکرش مخالف است نکنیم. همین را حل کنیم دعواها حله. دعوای ما چیست؟ دعوای ما این است که ما میگویم آقا ما نمیتوانیم تا زمانی که من دادستان هستم موافقت بکنم این آقای سگ منافق، سگ کمونیست برود دانشگاه! نمی‏توانم موافقت کنم برود در یکی از دوائر دولتی. من اعتقادم این است هنوز هم که هنوزه، همین الان هم، همین امروزهام که بیاورند، همین آخرین لحظات، بزنیدش بزنید که از نظر ما تلافی است خب همهتان میدانید دیگر اینجوری روالمان اینها را می‏بینیم.


حرف آقایان هم این است که نه چون فکرش موافق نیست باید برود که ما ناموافق قابل تحمل نیست...

ببینید برادران! اجازه بفرمائید خدمتتان عرض کنم. ببینید برادران، واقعیت قضیه این است که خب من یک نوع طرز تفکری داشتم خاص خودم و شاید از این طرز تفکر خیلی از برادرهایم رنج بردند که می دانم هم رنج میبرند. من معمولاً یک آدمی هستم مثل این چوب‏های خشک میمانم، نمی‏دانم یک جوری، این جوری‏ام دیگر! تحت تأثیر قرار نمی‏گیرم. شاید یک سری آن حالات طبیعی آدمهای معمولی را من از دست داده باشم. من اگر مثلاً فلانی زنگ میزد برای توصیه راجع به یک پرونده، خب شما واکنشهای من را خوب می‏دیدید که چه جوری واکنش دارم، پرخاش می‏کردم. الان یک کسی زنگ زد، پدر خانمم زنگ زد که فلانی باباش مریض است، من آن چنان از کوره در رفتم که نزدیک بود با اینکه خوب می‏دانید پدر خانم انسان جای پدر آدم است دیگر و من هم به او بسیار علاقه‏مندم اما همین قدر که زنگ زد گفت فلانی باباش مریضه یک فکری..، اصلاً نگذاشتم دیگر دنبال حرفش را بگیرد. آنچنان پرخاش کردم که بیچاره ترسید گوشی را گذاشت زمین؛ یعنی حال من اینجوری است و این ها هم به طور طبیعی این جور نیست که نخواهند با ضد انقلاب مبارزه بشود. می‏آیند یک مقداری آن جور که سیاست ما هست عمل بشود و منم خب چون گفته بودم که آن سیاستی که شما میگویید من قبول ندارم، به این دلیل درگیر بودیم والا برادرانمان سخت علاقهمندند به این مسئله که مبارزه بکنند با گروهکها، منتهی با شیوهای که خودشان میگویند و شماها هم باید واقعاً بالاخره تجربیاتی دارید، شما سرمایه‏های انقلابید.

پولهای گزاف پول که میگویم اسم پول اصلا بیخود آوردم، شهدای فراوانی ما دادیم که شما این تجربیات را بدست آورید. شما فقط شهدای بچه‏های دادستانی را همین و همین و اگر شما ببینید این مقدار خرج شما شده، شما شهید طباطبایی را یاد بیارید! شهید کاردان را به یاد بیارید! بچه‏های [گروه] ضرب، این چند بچه  ضربت که این چنین شدند اینها را یاد بیارید! این بها را شما پرداختید، این تجربه را آموختید و شما نمیتوانید این تجربه‏ها را بردارید ببرید. شماها باید برای انقلابتان این تجربیاتی که دارید بکار بگیرید و علیه ضد انقلاب بزنید کمرشان را بشکنید. منتها حالا آنها من را نمی‏پسندند، اینجور نیست که شما را نپسندند. قطعاً به شماها نیازمندند و باید شماها کارتان را انجام بدهید.

ببینید برادران من چند تا نکته را اینجا یادداشت کردم که به سمع برادران برسانم. برادران به من در ماشین می‏گفتند لاجوردی بماند هم کاری نمیتواند بکند. من به شما بگویم شما هم می‏دانید که من آدمی نیستم که اینجا کوتاه بیام، فقط یک جا کوتاه می آیم که این را من بارها گفتم و به جان همه شما سوگند اینجوری است، امام اگر به من بگویند برو تو آتش، من دلم میخواهد یک دفعه امام این را امتحان کنند، اگر آتشی روشن بکنند این وسط، به من بگویند برو در آتش، من بدون پروا میروم در آتش. قبول هم ندارم آن آتش به قول شما ممکن است، [آتش] ابراهیم باشد. من در واقع اینجوری هستم. اگر امام این را به من بگویند، من میروم در آتش. اما اگر شما میبینید اینجا آن را میگیرند این را میگیرند، من هیچی نمیگویم، علت دارد؛ برای اینکه امام به من گفتند که باش! دادستانی باش! حرف شورا را هم گوش کن! اینجوری نیست که من نتوانم خوب هم میتوانم. همین! اینجوری میگویم علتش این است. واقعاً و برای من آنهایی که یعنی همه‏شان همه این چیزها سهل است.

واقعاً اصلاً مسئله‏ای نیست. آره اینجوری شده. به امام گفتم من خودم که آنجا به حاج احمد آقا گفتم چون به امام هم عرض میکردم که بابا شما به من بگویید برو چون غیر از این نیست. ببینید من به اینها گفته بودم که من استعفا بده نیستم آن ها فکر می کردند من میروم استعفا میدهم. شما هر کاری بکنید من شماها را وادار میکنم به اینکه من را کنار بگذارید. من استعفا نمیدهم، برای اینکه گفتم به آنها در خیلی از مسائل من یقین دارم. حالا یک چیزایی نگفتیم. گفتم بگویم که در خیلی از چیزها من نمیتوانم مثلا گفتند بیا معاون فلان بشو، معاون اداری مالی آقای صانعی. گفتم به خدا من الان اگر بخواهم صد تومنی را ببینم صد تومنی یا نه باید بخوانم اگر نخوانم نمیفهمم صد تومنیه! حالا شاید شما هم باور نکنید برای اینکه من از تقریباً 20 سال پیش به این این طرف دیگر با پول سر و کار ندارم، همه خرجها را داداش بدبخت داده! واقعاً الان اینجوریه اسکناس 500 تومنی را تا نخوانم نمیفهمم 500 تومنی است. پریروز نمی دانم دفتر حاج احمد آقا بود، کجا بود، از این سکه‏ها گذاشته بودند بیرون. گفتم اینا چی است؟ گفتند 5 تومنی است! من حالا نمی دانم الان کی این 5 تومانی ها ضرب شده! نمی‏دانم واقعاً ولی در مسائل عملیاش در عنصر تئوریک‏اش هم من از حسابداری واقعاً سردر نمی‏آورم. آخر حالا آنها در جلسه تودیع یک خردهای بیشتر حرف ها را آنجا میزنم. این اینجوری است. چون امام فرمودند من به روی چشمم قبول کردم و هی چیز نمیگویم.

 شما را بخدا ببینید میگویند خلاف قانون بوده، نمی دانم چنین و چنان. اول یک دانه خلاف قانون ما را بگویید. گفت این زندانی ها حکمشون تمام شده آزاد نکردی. گفتم برادر ما رفتیم خدمت امام در حضور همه حکام شرع ودادستان کل آقای موسوی تبریزی. خود امام گفتند که توبه نکرده آزادش نکن، دادستان کل هم بخشنامه کرد. خب یک دفعه میخواستی بخشنامه اش را باطل کنی. کدام کاری خلاف قانون بوده؟ شماها دو سالم هست بعد از این خلاف قانون نکردیم ولی من خلاف قانون و میگویم آقای اشراقی این خلاف قانون هست یا نه؟ کار زیر نظر دادیار، زیر نظر دادستان کار نکند، مستقل کار کند میشود الان ؟ این برادرمان که از رئیس کل کشور آقای ربیعی الان یک مشت پرونده برداشته آورده از شورای قضایی میخواسته بیاورد داخل گفتم این پرونده‏ها [...] تولیت میخواهم بدهم دفتر زندان به آنها رسیدگی کنند. اِهه! گفتیم آقا نمیشود. اینجا هنوز دادستان دارد! پرونده آورده، پرونده زندانی باید بره دست دادستان، بدهد به شعبه و رسیدگی کند و هر چیز هم شورای قضایی گفته در آنجا دستور نوشته آنها را اقدام کند. نه نمیشود! پرونده را از دادستانی نمیدهیم. پرونده را میخواهیم دست زندان، دقت کنید شما را به خدا، بعد پرونده را برداشت رفت برد گفت پرونده به شما نمیدهم! خب این خلاف قانون است یا نه؟ اگر تو خلاف قانون است، باید بروی؛ کی باید برود؟ یا همین 520 عفوییها که 280 تایش آزادی است، باقیهم تقلیل [مجازات] است. بعد در قانون این است که دادیار زندان ،مسئولین زندان، دادسرا، حکام شرع، نظرشان را بگویند، تقاضا بکنند از دیوان عالی کشور، دیوان عالی کشور برود خدمت امام اگر موافقت کردند عفو بشود؛ مگر قانونی نیست؟ ابلاغ هم کردند، چیزی را که خودشان ابلاغ کردند، حالا این 520 تا را آقای [مجید] انصاری نوشته این 520 تا عفو شوند. آنها هم گفتند باشد. می گویی آقا چرا اینجوری؟ میگویند ما می رویم پیش شورای عالی قضایی. آخر هیات عفو را امام منصوب کردند، خب حالا قانونی است اما انصاری که نمیتواند. میگویند آقا راه قانونی اش این بود اگر دیوان عالی کشور هم بخواهد یکی را مشمول عفو قرار بدهد، راه قانونی اش این است. اتفاقا یکی از کاندیداها [دادستانی] ایشان است.

به هر صورت ببینید خلاف قانون هم است، اگر از ناحیه ما نیست [...]. یک نکته دیگر هم من بگویم که جواب برادرمان آقای حداد بشود. البته تا آنجا که من از روحیه برادران خبر دارم واقعاً انگیزه برادران این نیست، یعنی من 99 درصد انگیزهها را می دانم اما در عین حال چون یک مثلی هست معروف که میگویند که خربزه میخورد پای لرزش هم مینشیند، چون برادران واقعاً تخلف مطلقا نداشتند و هر چه بوده زیر نظر حکام شرع بوده و با نظارت من، بنابر این مسئول مستقیم اگر خدایی نکرده یه وقت سئوالی از شما خواستند بکنند مسئول مستقیم همه این جریانات من بودم. احدالناسی از برادران اینجا، کوچکترین مسئولیتی این جوری مربوط به این معنا ندارد. همه اش زیر نظر من بوده و هر سئوالی، کوچکترین سئوالی ازشما کردند میگویید به دستور لاجوردی بوده و او ناظر بوده، دادستان بوده، میگفته بکنید ما هم کردیم. به غیر از این اصلا شما چیزی هم ندارید.

بنابراین از این نظر هم واقعاً مسئله در عین این که اصلا مسئله‏ای نیست، واقعاً من می‏دانم انگیزه بچه ‏ها را می‏شناسم. همه‏شان با یک انگیزه دیگری آمده ‏اند اینجا کار کردند. شما حالا اگر انشاءالله مقدار بیشتری باشید میبینید که بچه‏ها انگیزه‏شان واقعاً انگیزه صددرصد بوده است. حالا بهر صورت اگر یه وقت خدایی نکرده یک گوشهای از این چیزها پیدا شد مسئول مستقیمش منم و گناه ها به گردن من.
رجا نیوز
مطالب مرتبط: علت کینه مجاهدین انقلاب از لاجوردی پس از سی سال

نظرات  (۳)

سلام
خداقوت رزمنده
08 Aban 91 ، 12:45 عاشق خدا و منتظرمهدی(عج)
بسم الله الرحمن الرحیم. سلام دوست عزیز وبلاگ قشنگی داری. اگه دوست داشتی به من هم سر بزن و اگه با تبادل لینک موافق بودی بهم خبر دهید. خدا قوت.
اللهم عجل لولیک الفرج
08 Azar 91 ، 11:36 بهنام
سلام و درود به شما دوست بزرگوار و ارزشی ما....


بغض نگاه خسته تان،ای مسیح من
مانند سنگ ؛شیشه ی قلب مرا شکست
دار و ندار زندگیم نذر خنده ات
غصه نخور،که ارتش زینب هنوز هست
**
در راه پاسداری آیین کردگار
عمریست در کنار شما ایستاده ام
این بچه های دست گلم را زکودکی
من با وضو و حب شما شیر داده ام
**
سرمست باده های طهورایی توأند
شمشیر دست هر دوشان تیز و صیقلی است
پروانه وار منتظر اذن رفتنند
رمز شروع حمله شان ذکر یا علیست
**
ای پادشاه- تا تو رضایت دهی- ببین
سربند یاعلی به سرخویش بسته اند
برفوت و فن نیزه و شمشیر واقف اند
چون پای درس ساقی لشگر نشسته اند
**
عباس گفته: خواهرمن!مرحبا به تو
این مردهای کوچک تو، شیرشرزه اند
مبهوت سبک جنگ و رجزهایشان شدم
شاگردهای اول پرتاب نیزه اند
**
گفتم به بچه های عزیزم که تا ابد
غمگین زخم سینه ی یک یاس پرپرم
تا آخرین نفس به عدو تیغ می زنید
با نیت تلافی سیلی مادرم
**
در آزمون صبر و محن، مادر شما
با نمره ی قبولی تان گشت رو سپید
در دفتر کرامت من دست حق نوشت
ای دختر شهید، شدی مادر شهید

منتظر حضورشما در وبلاگ شوق دیدار هستیم/ التماس دعا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.